آخرین اخبار : 

زندگی نامه و اشعار مهدی سهیلی

زندگی نامه و اشعار مهدی سهیلی

66

۱ ـ مهدی سهیلی شاعر و نویسنده ایرانی درهفتم تیر ماه سال ۱۳۰۳ در تهران متولد شد. نام خانوادگی خود را از حاجی علی اکبری سمنانی به سهیلی در سال ۱۳۲۲ تغییر داد. در ۱۹۵۷ چند اثر از وی را در مسکو به چاپ رساندند. او سال‌ها در رادیو ایران برنامه اجرا کرد. سهیلی در زمینه نمایش‌نامه‌نویسی نیز فعالیت داشته است. وی در ۱۸ مرداد ۱۳۶۶ در سن ۶۳ سالگی در گذشت . پس از پایان تحصیلات ابتدایی به فراگرفتن علوم قدیمیه و صرف و نحو عربی و منطق و معانی نزد استادان فن پرداخت و دوره متوسطه را در دبیرستان نظام آباد به پایان آورد. سپس وارد خدمات مطبوعاتی و روزنامه‌نگاری شد.«اشک مهتاب» اولین مجموعه شعر اوست که در فروردین ۱۳۴۷ به چاپ رسید. آتش خشم وی زود زبانه می‌کشید و زود هم سرد می‌گشت. در برابر ناملایمات صبور و همچنان شکرگذار بود. یکی از خصوصیات بارز او صراحت در گفتار بود. وی معتقد است:«حق گفتن و دشمن تراشیدن بسی بهتر است از ناحق شنیدن و دوست یافتن». وی معتقد به خضوعِ بدون قید و شرط را نمی‌پذیرفت. او می‌گوید: مرا بسیار دوست صمیمی و دشمن قدیمی است. که دوستان در پی تهییج من‌اند و دشمنان در پی ترویج من‌اند. که خداوند بر عمر یکایکشان بیفزاید.

آثار مهدی سهیلی: بیا با هم بگرییم، بوی بهار می‌دهد، طلوع محمد، پرواز در آسمان شعر، مشاعره، شعر و زندگی، یک آسمان ستاره،گنج غزل، چشمان تو و آیینهٔ اشک، هزار خوشهٔ عقیق، کاروانی از شعر، باغ‌های نور، لحظه‌ها و صحنه‌ها، گنجوارهٔ سهیلی، اولین غم و آخرین نگاه، نگاهی در سکوت، ضرب‌المثل‌های معروف ایران، مرا صدا کن، سرود قرن و عقاب، چه کنم دلم از سنگ نیست و…(منبع: http://jomalatziba.blogfa.com/post-290.aspx)

2 ـ مهدی سهیلی … در تاریخ هفتم تیرماه سال ۱۳۰۳ در خیابان مولوی تهران در خانواده‌‌ای مذهبی به دنیا آمد، پدرش غلامرضا از نوادگان حاج اکبر سمنانی از شاعران بزرگ معاصر و نیای مادرش «اصفهانی» بود. مادر مهدی سهیلی به نوباوگان قرآن درس می‌داد. مهدی سهیلی در کودکی به مکتب رفت: پس از پایان تحصیلات ابتدایی به فراگرفتن علوم قدیمیه و صرف و نحو عربی و منطق و معانی نزد استادان فن پرداخت و دوره متوسطه را در دبیرستان نظام آباد به پایان آورد. سپس وارد خدمات مطبوعاتی و روزنامه‌نگاری شد. مهدی سهیلی نام خانوادگی خود را از حاجی علی اکبری سمنانی به سهیلی در سال ۱۳۲۲ تغییر داد. مهدی سهیلی مدت دو سال برای امرار معاش خانواده به عنوان حسابدار در حجره یکی از تجار بازار حسابداری کرد. مهدی سهیلی فعالیت مطبوعاتی خود را از سال ۱۳۲۳ آغاز کرد و آثار زیادی را در نظم و نثر در بسیاری از نشریات از جمله: توفیق، اطلاعات، اطلاعات هفتگی، مجله سپید و سیاه، روشنفکر، تهران مصور و زن روز به چاپ رساند. سهیلی به زبان عربی تسلط داشت و با زبان انگلیسی نیز آشنا بود. مهدی سهیلی از حدود سال ۱۳۲۵ صبح‌ها در رادیو، قرآن می‌خواند و پس از آن در سال ۱۳۳۵ به دعوت مدیر کل وقت اداره کل انتشارات و تبلیغات برای همکاری به رادیو دعوت شد. برنامه «گفتنی‌ها » اولین برنامه‌ای بود که نوشتن آن را به عهده گرفت، بعدها پس از طرح و تنظیم برنامه «شما و رادیو» برای این برنامه مطلب می‌‌نوشت. مهمترین برنامه‌‌ای که مهدی سهیلی در آن شرکت داشت برنامه «مشاعره» بود که سال‌ها از رادیو پخش می‌ش. این برنامه بنا به پیشنهاد مهدی سهیلی طراحی و راه اندازی شد زیرا او معتقد بود مشاعره می‌‌تواند نگهدارنده فرهنگ قومی و ملی ما باشد. چون اگر قبول داشته باشیم که حافظ، مولوی، نظامی، عطار، فردوسی و سعدی از افتخارات ایران و از حماسه‌های جاویدان ایران و ایران زمین هستند پس باید این را هم قبول داشته باشیم که هرگونه فرصتی برای تکرار و ارایه آثار، خود به خود کمکی است در جهت بزرگداشت آن افتخارات و حماسه‌ها. مهدی سهیلی پس از انتقال آقای اسماعیل نواب صفا (شاعر و ترانه‌سرا) به رشت، سرپرست برنامه‌ی کاروان شعر و موسیقی شد و مدت ده سال از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۵۱ تهیه و تنظیم این برنامه را به عهده داشت.

مهدی سهیلی در سال ۱۳۴۷ با انتشار کتاب «اشک مهتاب» برگ زرینی را به دفتر افتخارات خود افزود؛ استقبال عجیب مردم از این مجموعه شعر در تاریخ کتاب جداً بی‌سابقه بود و هیچ ناشری به خاطر ندارد که دو هزار نسخه از مجموعه شعری به مدت دو ماه آنچنان نایاب شود که شیفتگان فراوانش با کوشش بسیار از به دست آوردنش بی‌نصیب بمانند. با استقبال اعجاب‌انگیز مردم از اشک مهتاب بر همگان مسلم شد که آثار مهدی سهیلی در میان مردم شعر دوست و سخن‌شناس ایران پایگاهی بس عظیم و ارجمند دارد. مهدی سهیلی گرایشات مذهبی داشت و شاهد آن برنامه مذهبی، عرفانی «دریچه‌ای به جهان روشنایی» بود که به پیشنهاد و طراحی او تصویب شد و در ماه مبارک رمضان سال ۱۳۵۵ از رادیو پخش شد. سهیلی سی‌سال در رادیو ایران به نمایشنامه ‌نویسی، اجرای کارشناسانه‌ی برنامه‌‌های ادبی چون شعر و زندگی و بزم شاعران اشتغال داشت. چند اثر مهدی سهیلی در سال ۱۹۵۷ میلادی در شوروی (مسکو) ترجمه و منتشر شد. مهدی سهیلی علاوه بر اشعار جدی و رسمی خود، سروده‌‌های فکاهی و طنزی دارد که نشان از شوخ طبعی اوست. باید گفت که مهدی سهیلی دارای پنج فرزند به نام‌های سروش، سهیلا، سها، سامان، سهیل است. از خصوصیات اخلاقی مهدی سهیلی این بود که آتش خشم وی زود زبانه می‌کشید و زود هم سرد می‌گشت. در برابر ناملایمات صبور و همچنان شکرگذار بود. یکی از خصوصیات بارز او صراحت در گفتار بود. سهیلی معتقد بود: «حق گفتن و دشمن تراشیدن بسی بهتر است از ناحق شنیدن و دوست یافتن». مهدی سهیلی انسان معتقد به خضوعِ بدون قید و شرط را نمی‌پذیرفت. سهیلی می‌گفت: مرا بسیار دوست صمیمی و دشمن قدیمی است. که دوستان در پی تهییج من‌اند و دشمنان در پی ترویج من‌اند. که خداوند بر عمر یکایکشان بیفزاید. مهدی سهیلی سرانجام در ۱۶ مرداد سال ۱۳۶۶ در سن ۶۳ سالگی غروب زندگانی‌اش فرارسید.

(منبع: http://scipost.wikipg.com/wiki/titles/%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%20%20%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%20%D8%B3%D9%87%DB%8C%D9%84%DB%8C%20/19627)

3 ـ با هم سروده های زیبای آقای مهدی سهیلی را از کتاب «بیا با هم بگرییم» ایشان می‌خوانیم:

بیا با هم بگرییم!

بیا با هم بگرییم

بیا با هم بنالیم

بیا بر سرو‌های رفته در خاک‌ـ

بیا بر غنچه‌های خفته در گور‌ـ

بموییم

بیا با همت اشک‌ـ

غبار از چهره‌ی گلهای پرپرـ

بشوئیم.

بیا همراه مادرهای تنهاـ

به گورستان خاموش‌ـ

نشان نوجوانان را بجوییم

بیا سوز دل پر درد خود راـ

به خاموشان بگوییم

بیا با پنجه‌ها خاک سیه راـ

بکاویم‌ـ

که از هر گوشه‌ی آن، گل برآریم.

بیا بر تربت هر نازنینی‌ـ

گل اشکی بکاریم.

چه سختست‌ـ

به دست خود جوانی دلربا راـ

به گورستان سپردن.

چه تلخست‌ـ

ندیده کام دل، ناکام مردن.

چه جانفرساست ای یارـ

عزیزان را درون خاک دیدن.

چه رنج‌افزاست ای دوست‌ـ

ز یاران رشته‌ی الفت بریدن.

جگر سوزست یارب!

ز داغ نازنینی خفته در گور‌ـ‌

به بیتابی لب از حسرت گزیدن.

و در آن غربت تلخ‌ـ‌

صدای ضجّه‌ی مادر شنیدن.

بیا با هم بگرییم

بیا با هم بنالیم (بیا با هم بگرییم، ص ۴۸و۴۹و۵۰)

…………………………..

گُلگونه و گُل

ای تیره درون مسجد و میخانه یکی نیست

دیوانه مشو عاقل و دیوانه یکی نیست

بر پرده پندار، مکش طرح چمن را

کاین نقش دغل با گلِ گلخانه یکی نیست

در راه کسان، دام منه، سلسله برچین

در مذهب ما دام تو و دانه یکی نیست

می را بطلب از شب مستان سحرخیز

کاین جاذبه با نشئه‌ی میخانه یکی نیست

مردان خدا، غیر خدا را نگزینند

گلگونه و گل، در بر پروانه یکی نیست

تو مست می حق نشدی، عربده بس کن

جام ازلی با خم و پیمانه یکی نیست

در خلوت شب ناله نکردی که بدانی

آه سحر و نعره‌ی مستانه یکی نیست (بیا با هم بگرییم، ص۴۲و۴۳)

……………………………………

قیام کُن!

جانا قیام کن که نمازت نماز نیست

راهی دراز داری و عمرت دراز نیست

رویت به کعبه باشد و دل سوی بتکده

«حرفِ نیاز» هست و «خلوصِ نیاز» نیست

مردان حق ز شعله‌ی هر آیه سوختند

در ناله‌های سرد تو سوز و گداز نیست

در سجده سر به خاک گذاری ولی چه سود

هر کس که سر به سجده نهد اهل راز نیست

ما خود به شهر دل در توفیق بسته‌ییم

ورنه برای اهل دعا در، فراز نیست

گل می‌کند درخت عبادت به فیض اشک

بی گریه، قیل و قال دعا چاره‌ساز نیست

بر لب، سپاس خالق و در دل، امید خلق

خود آیتی ز شرک بود، این نماز نیست (بیا با هم بگرییم، ص۵۴و۵۵)

………………………………..

آدم باش!

دین خود را به هوس بر سر دنیا مفروش

بی‌خبر! گنج طلا را به مطلّا مفروش

دامن آلوده مشو، تا به «عزیزی» برسی

عصمتِ «یوسف» خود را به «زلیخا» مفروش

تو که داری لب نانی، به در خواجه مرو

آبروی صدف خویش، به دریا مفروش

ای که با دردِ گران، منّت درمان نکشی

گوهرِ معجز خود را به مسیحا مفروش

گریه‌ها عِقد گهر می‌شود از دولتِ شب

قطره‌ی اشکِ سحر را به ثریّا مفروش

نفسی، عمرِ شتابنده به فرمان تو نیست

فرصت طاعت امروز، به فردا مفروش

زیرکان را به فریبی نَتَوان برد ز راه

به خریدار عمل، این همه تقوا مفروش

به یکی وسوسه از راه مرو، آدم باش

قصر فردوس خدا داده، به حوّا مفروش (بیا با هم بگرییم، ص۸۵و۸۶)

……………………………..

پیک اجل

«بی‌خدایی» سبب روز سیاهِ من و توست

تیرگی‌های دل از شامِ گناهِ من و توست

جز خدا کیست که در سایه‌ی لطفش بخزیم؟

رحمت‌ِ اوست که هر لحظه پناه من و توست

حُسن معشوق، در آفاقِ جهان جلوه گرست

زنگ در آینه‌ی قلب سیاه من و توست

هر که دلداده‌ی حق شد، دل عالم ببَرَد

تاری از طرّه‌ی او مهرِ گیاه من توست

هان مشو صید اَمَل، اسب سفر را زین کن

روز و شب پیک اجل، چشم به راه من و توست

شرممان از گنه خویش که در روز جزا

دست و پا و دلِ لرزنده گواه من و توست

نکته‌یی گویمت ای دوست، بیندیش دمی

دشمن ما هوسِ گاه‌به‌گاه من و توست

زیر این سقفِ منقّش خط ناموزون نیست

کجیِ دایره از طرز نگاه من توست

گر که در کاخ ستم آتش بیداد گرفت

عجبی نیست که خود شعله‌ی آه من و توست (بیا با هم بگرییم، ص۱۱۱و۱۱۲)

…………………………….

ناله فرسوده!

ما که یاران همیم، از چه جداییم همه؟

کی شود بار دگر گِرد هم آییم همه؟

بلبلانیم که از باغ، به دور افتادیم

خرّم آن روز، که بر گُل بسُراییم همه

به امیدی که سروشی برسد از ملکوت

ناله فرسوده‌ی شبهای دعاییم همه

ما که همسایه اشکیم، ولی با دل سنگ ـ

گر لبی خنده زند، یاد شماییم همه

ما و مفتاح دعای سحر و همّت اشک

تا مگر عقده‌ی دل را بگشاییم همه

چون درختی که به دشتی غم باران دارد

روز و شب در عطش لطف خداییم همه

رهرو شام سیاهیم و بیابان در پیش

ظلماتیست که قانع به سُهائیم همه (بیا با هم بگرییم، ص ۱۸۳و۱۸۴)

……………………………..

شترمرغ و طاووس!

وای از آن روزی که پیری مشق بُرنایی کند

با چنین پایانِ بد، آغاز رسوایی کند

این، بدان مانَد که «غوکی» در میان بِرکه‌یی

همچو «قویی» دلربا احساس زیبایی کند!

کی تواند زاغ بدآهنگ، با بانگ نَعیق

در فضای باغ، با بلبل هماوایی کند؟

خنده می‌آید مرا، گرماکیانِ گلخنی

در میان خاک، مشقِ مرغ دریائی کند!

یا عجوز تیره روزی کز سرِ جادوگری

با طلسم و رمل، آهنگ مسیحایی کند!

سوسمار بد خرامِ دلگزای جانخراش

کی توانَد غمزه‌ی آهوی صحرایی کند؟!

از شترمرغی کجا آید که با پرهای زشت

نقشبندی‌ها چو طاووس تماشایی کند؟

اینهمه مانَد بدان ناشاعر بیهوده‌گوی

کز هنر دوراست و خواهد معنی‌آرایی کند

دیده‌اش بر واژه‌ها مانند آن باشد که شب‌ـ

مرد نابینا نظر بر چرخ مینایی کند

زخمه‌اش زخم است و سازش نغمه‌ی ناسازگار

مطربی بدخوان که می‌کوشد «نکیسایی» کند

او به چشم من بود چون پیرزالی دیرپای

کآید و در جمع مهرویان فریبایی کند!

گر از او چشم هنر داری، بدان مانَد که تو

از لجن خواهی که چون دریا گهرزایی کند!

نیست ممکن در درون لانه‌ای سرد و سیاه

«مور» ناچیزی «سلیمان» را پذیرایی کند

کی ز هر «دریوزه‌ی» بی‌خان‌ومان کوچه گَرد‌ـ

چشم آن داری که کار «حاتم طایی» کند؟

سرنوشت مردِ نابینا چه باشد جر هلاک

گر بخواهد از سَفَه تقلید بینایی کند؟

لاکپشت پیر را ماند که در هنگام مرگ

از هوس خواهد که اقیانوس‌پیمایی کند

یا «حماراَنکَرُالاَصوات» در دهلیز شب

از برای کودکی آهنگ «لالایی» کند!

کی «ذُباب» کاسه‌لیس بال‌چرکینِ پلید

ذوق آن دارد که چون «طوطی» شکرخایی کند؟

او به چشم شاعران مانَد بدان گوساله‌یی

کز جهالت در جهان دعویّ موسایی کند

عشق را معنا نداند اشک را مقدار، نه

وز دروغ، این بی‌حیا فریاد شیدایی کند

پیش از این، بس دفتر بی‌مشتری دیدم که حال

کاغذش خدمت به ترسای کلیسایی کند!

طبع او فرسوده است و نظم او فرسوده‌تر

وین عجب بین کز سَفاهت خامه‌فرسایی کند

«بی‌هنر» در هر لباسی بی‌هنر آید به چشم

خواه از «حافظ» رباید، خواه «نیمایی» کند! (بیا با هم بگرییم، ص ۲۰۳تا۲۰۷)

…………………………..

شعری زیبا از آقای مهدی سهیلی در وصف قرآن مجید

اشکی بر صفحه قرآن

اشکم چکد هر نیمه شب

بر صفحه قرآن من

گویی که آتش می‌زند

هر شعله‌اش بر جان من

قرآن مگو، دریاست این

دریای ناپیداست این

تا جاودان، برجاست این

هر واژه‌اش برهانِ من

از دولتِ هر آیه‌یی

بینم ز رحمت سایه‌یی

هر دم پناهم می‌دهد

از آتش پنهان من

هر جمله لرزاند مرا

وز شوق، گریاند مرا

لطف خدا، خواند مرا

صد وای، از حرمان من

هر سوره‌اش دارالشفا

در نورِ آن عطر صفا

بر دردِ ناپیدا بود

قرآن من، درمان من

از حق ندا آید که: هان!

ای بنده‌ی آلوده جان!

آخر چرا پیچیده‌ای

سر از خطِ فرمان من؟

چون مرغکان خانگی

غمگینی از بی‌دانگی

بینا ‌نیی تا روز و شب

گسترده بینی خوانِ من

گوید: چرا تر دامنی؟

راه مخالف می‌زنی؟

من با توام، تو از منی

تو جان من، جانان من

گاهی برآید این صلا:

روزی به من گفتی: بلیا

اکنون چه کوشی بی‌سب

تا بشکنی پیمان من؟

دعویّ معبودی مکن

آهنگ نابودی مکن

ای بنده! نمرودی مکن

پروا کن از توفان من

من جنّتم، آتش تویی

من رحمتم، سرکش تویی

خود را چرا افکنده‌ای

در شعله‌ی عصیان من؟

از قرب ما دوری مکن

وز یار، مهجوری مکن

در گلشن رحمت درآ

ای بلبل بستان من!

دلخستگان را یاورم

لب تشنگان را کوثرم

از تو، به تو عاشق‌ترم

من آنِ تو، تو آنِ من

از گِل به دل پرداختم

تا از تو «آدم» ساختم

«شیطان» مشو، بیرون مرو

از حلقه‌ی عرفان من

گاهی برآید این صدا:

رحمان نسوزاند ترا

خود آتشی، اما بیا

در رحمت باران من

نام مرا آواز کن

روح منی، اعجاز کن

خاکی مشو، پرواز کن

بالاتر از کیهان من

در سینه‌ی «سینا» بیا

تنها مشو با ما بیا

ای قطره در دریا بیا

تا خود شوی عُمّانِ من

راز مرا، محرم تویی

مقصودم از عالم تویی

حوّا تویی، آدم تویی

برگَرد در رضوان من

زین آیه‌ها گریان شوم

در اشک خود پنهان شوم

نالم ز غفلت‌ها بسی

«غفلت» بود زندان من

در دل، بسی زاری کنم

وز خویش، بیزاری کنم

زیرا نباشد در جهان ـ

جز من، کسی شیطان من

غافل شدم از زندگی

می‌گریم از شرمندگی

یک دم نکردم بندگی

فریاد از نسیان من

هر آیه افروزد مرا

شرمندگی سوزد مرا

ناگه گریزان می‌شود

کفر من از ایمان من

زین «سوره‌ها» افروختم

آتش گرفتم، سوختم

لب را ز حیرت دوختم

تا نشنوی افغان من (بیا با هم بگرییم، ص ۱۲۸ تا ۱۳۵)

………………….

شعرهایی از آقای مهدی سهیلی در مدح پیامبر(ص) و امام علی(ع)

امیر عشق!

صدای ناله می‌آید ز محراب

علی در خون افتاده بی‌تاب

سخن بس کن که «حیدر» در نماز است

امیرِ عشق در راز و نیاز است

در آغاز نماز آن مردِ برتر

به گرمی بانگ زد: «الله اکبر»

به مسجد پخش شد عطر نمازش

جهان لرزید از راز و نیازش

صلا زد «قل هو الله احد» را

ستایش کرد «الله الصّمد» را

به آهنگ رکوع خویش خم شد

نوای دلنشینش زیر و بم شد

سپس شیر خدا، آن سروِ آزاد

ز شوق حق، به خاک سجده افتاد

سحر بود و علی بود و خدا بود

چنان در سجده، کز عالم جدا بود

چه گویم در نخستین سجده چون شد؟

«گل روی ولایت» غرق خون شد

نخستین سجده بود و واپسین بود

نماز عشق را پایان چنین بود

درید آن تیره‌دل فرقِ ولی را

برآورد از جگر بانگ علی را

کلام دلنوازش را گسستند

به شمشیری نمازش را شکستند

«درخت عدل» را از ریشه کندند

«عدالت» را به ظلم از پا فکندند

از آن زخمی که او را بر سر افتاد

«قد مردانگی» از پا در افتاد

شگفتا «عشق» را در خون کشاندند

«دو چشم کعبه» را در خون نشاندند

چنان آهی برآورد از دلِ تنگ

که از آهش پریشان شد دلِ سنگ

ولی «آه علی» هم، خود نمازست

«نفس‌های علی»، راز و نیازست

چه گویم آن زمان چون شد؟ که پیداست

خروش «وا علی» از کوفه برخاست

چنین می‌گفت آن شیر خروشان:

شدم آسوده از این دین فروشان

ز بی‌دینان، سیه شد روزگارم

مرا کشتند، اما رستگارم

بسی بر من از ایشان ناروا رفت

وز این مردم به چشمم خارها رفت

ز تلخی صبح و شامم آنچنان بود

که گویی در گلویم استخوان بود

خداوندا! علی از عمر، سیرست

مرا «هر لحظه مُردن» دلپذیرست

حبیبا! آرزومندم به مردن

ز محنت عاشقم بر جانسپردن

اشارت از تو می‌باید، سر از من

نباشد مرگ را، عاشق‌تر از من

علی نالید و از آن زخم جان داد

به جانان بهتر از جان کی توان داد؟

ورا کُشتند، تا ایمان نماند

نشان از معنی قرآن نماند

چه باکی زآن بداندیشان بدکار

که دست حق بود دین را نگهدار

کجا کار علی پایان پذیرد؟

مگر ممکن بُوَد تقوا بمیرد؟

ببین صبر و جهاد و استقامت

به هر گلقطره‌ای خون امامت

***

علی! ای مظهر عدل الاهی!

پناه بی‌کسان در بی‌پناهی

بداندیشان ترا از ما گرفتند

ز ما معنای تقوا را گرفتند

ولی یادت فراموشی ندارد

«چراغ عشق» خاموشی ندارد (بیا با هم بگرییم، ص۸۸تا۹۳)

……………………………….

حیای علی!

ز شهر کوفه به گوشم رسد صدای علی

غریو گریه و آوای ناله‌های علی

سکوتِ غربتِ دلتنگ کوفه می‌داند

که چاه بود و شب و بانگ های‌های علی

به عشق جان پیمبر به سوی مرگ شتافت

ببین چه مایه‌صفا بود در وفای علی

به نام دین خدا بسکه حیله ورزیدند

زمانه همچو قفس تنگ شد برای علی

ز پیروان دروغین بسا به ناله نشست

وَلای مردم صدرنگ شد بلای علی

گروهِ مردم تقوا فروشِ نفس‌پرست

گره زدند به دست گره‌گشای علی

ز راه خُدعه چو قرآن به نیزه‌ها کردند

دگر نداد کسی تن به اقتدای علی

همان کسان که علی را به خانه بنشاندند

به گریه‌ها بنشستند در عزای علی

نگر به پستی دنیا که چون «معاویه‌» یی

لب پلید گشاید به ناسزای علی

برو به کوفه و با گوش دل به ظلمت شب

ز چاه‌ها بشنو بانگ ربّنای علی

ز خطبه‌های علی، دل به لرزه‌ می‌افتد

بلیغ‌تر ز علی کیست، جر خدای علی؟

گل مدینه و فرزند مکّه را کُشتند

مگر چه بود به جز عدل، مدّعای علی؟

شبی که قاتل خود را گرسنه می‌پنداشت

نخواست شیر بنوشد، ببین حیای علی

اگر که حال مناجات نیمشب داری

به ناله لب بگشا همره دعای علی

به جانفدایی او زنده شد شریعت حق

ز فقر خود خجلم، جانِ من فدای علی

به ادّعا نتوان شیعه بود، شیعه کسیست

که پای خود بگذارد به جای پای علی (بیا با هم بگرییم، ص۱۴۷تا۱۵۰)

…………………..

بانگ عشق!

ز جان، غلام رسولم، قسم به جان محمّد

که «بانگ عشق» بلندست از فغان محمّد

«دِماغ عقل بشر» بوی گل گرفت از این باغ

بخواه عطر خدا را ز بوستان محمّد

کلاه گوشه‌ی سلطان، به زیر پای تو افتد

اگر که سر بگذاری بر آستان محمّد

نشان او ز که خواهی؟ بخوان کتاب خدا را

به آیه آیه‌ی قرآن نگر، نشان محمّد

دو گوش هوش به آوای او سپردم و دیدم

صدا، «صدای خدا» بود از «زبان محمّد»

«منم مدینه‌ی علم و علیست باب مدینه»

شنیدم این سخن نغز از دهانِ محمد

حدیث «انفسنا» را خدا سرود به قرآن

که عاشقانه بگوید: علیست «جان محمّد»

ببین به مرتبه‌ی حشمتش که از ره عزّت

خدا درود فرستاده بر روان محمّد

بیانِ رفعت احمد در این کلام نگنجد

سلام و رحمت یزدان به دودمان محمّد

صدای عشق نمیرد بزیر گنبد گیتی

همیشه زنده بود بانگ جاودان محمّد (بیا با هم بگرییم، ص۱۳۶و۱۳۷و۱۳۸)


  1. زهرا گفت:

    درود بر شما
    من زهرا هستم . ارشد ادبیات . در حال انجام پایان نامه هستم که در آن از شعرهای آقای سهیلی بزرگوار استفاده می کنم . کتاب ایشون در دسترسم نیست . شعر مورد نظر بنده « بیا با هم بگرییم » می باشد . میخواستم بدان در کتاب ایشون که نشر پوپک می باشد این شعر در کدام ص است؟ سپاسگزارم . پاینده باشید .

    سپاس

    از حضورتان در این وبسایت خرسندم
    بنده شماره صفحات اشعار را در پایان همان اشعار ذکر کردم
    از کتاب بیا با هم بگرییم مهدی سهیلی
    در پناه حق

  2. .. گفت:

    سامان عزیزو سهای گرامی امروز تولد شاعر ونویسنده گرامی مهدی سهیلی پدر گرامی شماست یادشان سر سبز و روح پرفتوحشان قرین رحمت الهی باد با احترام احمد پاک ضمیر

    ما هم تبریک میگیم به شما
    روحش شاد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.