آخرین اخبار : 

پایان کار یک جبّار (صدام حسین)

پایان کار یک جبّار (صدام حسین)

صدام حسین

قصی(سمت راست)پسر صدام حسین،  صدام حسین (وسط)  عدی پسر دیگر صدام (سمت چپ)

پایان کار یک جبّار

{ای کشته کرا کشتی تا کشته شدی زار؟

واقعهٔ اعدام صدّام حسین که خبر آن امروز منتشر شد(۹دی) خیلی بیشتر از بی‌جان کردن یک گنهکار، معنی‌دار است. مرگ برای همه است و برای او رهایی از جان نابکارش بود، به مصداق این شعر:


اگر مرگ خود هیچ راحت ندارد

نه بازت رهاند همی جاودانی

اگر خوشخوئی از گران قلتبانان

وگر بدخوئی از گران قلتبانی

معنی‌دار بودن قضیّه در آن است که آنچه به صدام نسبت داده شده است ـ و جنایت‌های بی‌شماری است ـ در بحبوحهٔ قرن بیستم، در زیر چشم سازمان ملل متّحد و نهادهای حقوق بشر و کشورهایی که ادعای دموکراسی دارند، انجام گرفته است و این، نشانهٔ شکست اخلاقی قرن است.

با این حال، سرنوشت صدّام می‌نماید که بازخواست روزگار، چندان هم بی‌کار نمی‌نشیند. همین شصت سالهٔ اخیر کسانی که ناظر این دوران بوده‌اند، به چشم خود دیده‌اند آنچه را که باید دید: هیتلر، پینوشه، میلسویچ، و اکنون صدّام.

به نظر می‌رسد که هیچ کس به اقتدار این مرد بر عراق حکومت نکرده بود. زمین زیر پایش می‌لرزید. چند سال پیش در انتخابات سرتاسری، نود و نه و نیم درصد رأی موافق به دست آورد و همین خود یک نمونه است بر اینکه بعضی از انتخابات‌ها در دنیای امروز چه مفهومی می‌توانند داشته باشند.[تا اینجا ص ۱۸۹] مکتبی که صدام یکی از نمایندگانش بود، آن بود که همه چیز را با زور و تبلیغ می‌توان پوشاند و قدرت حرف اول را می‌زند و عجیب این است که دنیا را وادار کرده بود که این اصل رایج را بپذیرد، یا لااقل در برابرآن سکوت کند.

ما در روزگار پیچیده‌ای به سر می بریم. طیّ این سی سال چه تعداد از سران کشور و دولتمردان، از اینکه به حضور دیکتاتور عراق برسند، احساس خشنودی می‌کردند، با او خوش‌زبانی می‌کردند و با او عکس می‌گرفتند. اگر این عکس‌ها در آلبومی گردآید، یک مجموعه بسیار عبرت‌آموز تشکیل خواهد داد. بعضی از این کسان ممکن است هنوز بر سر کار باشند. آیا شرمنده نخواهند بود از اینکه هم نَفَسی کرده‌اند با کسی که اکنون زنجیر بر پا و دستبند به دست، به سوی چوبهٔ دار می‌رود؟ در حالی که آن زمان هم اَعمال او از چشم هیچ کس پنهان نبوده، با این فرق که آن زمان پوشش قدرت بر خود داشته و اکنون پرده بر افتاده. آیا تا بدین پایه زور می‌تواند حقیقت را بپوشاند؟ همان کسانی که مردم برای او شوریده‌وار دست می‌زدند، او را بر سر دست بلند می‌کردند، چون روزگار برگشت، مجسمه‌اش را به زیر افکندند و بر مرگش پایکوبی کردند. دادگاه کشور خود او و دستگاهی که آن زمان مثل بید در مقابلش می‌لرزید، او را با ذلت به مرگ محکوم کرد، و اگر کاری بیشتر از مرگ درباره‌اش می‌توانست بکند، می‌کرد. مثل‌ها، گویاییِ تکان دهنده‌ای دارند که می‌گویند: بار کژ به منزل نمی‌رسد، و: دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد.

در مقابل، کسانی هم هستند، چه در عراق و چه در کشورهای دیگر، که صدام را «شهید» بخوانند، زیرا او عطش انتقام آنان را از نظمی که از آن بیزارند، سیراب می‌کرد.

فردوسی می‌گفت: «سر و پای گیتی نیابم همی!»، این حرف براستی درباره این زمان صدق می‌کند. سی سال، جهان متمدن و سازمان ملل متحد با صدام سروکار داشتند، داد و ستد و دید و بازدید می‌کردند. تعارف، تکلّف و همه چیز در کار بود، اما از آنچه در عراق می‌گذشت و منجر به این فاجعه شد، خم به ابرو نمی‌آوردند، و اکنون هیچ یک از آنها به خود اجازه نمی‌دهند که به خانواده‌اش تسلیتی بگویند. [تا اینجا ص ۱۹۰ کتاب]

صدام حسین قربانی سیاست «وقت پرستی» کشورهای جهان مدار شد، یعنی نفع برتر از هر چیز. سیاست بازگذاردن دست هر نظام، به شرط آنکه سود را تأمین کند.

در جنگ ایران و عراق نزدیک به تمام کشورهای عربی از صدام پشتیبانی کردند، در حالی که می‌دانستند که تجاوز از جانب او صورت گرفته است. کشورهای صنعتی نیز، از چپ و راست، و از روس تا امریکا و اروپا، همین شیوه را در پیش گرفتند. ایران، دست تنها، تنها با خون جوانان خود توانست مقاومت ورزد.

کویت نیز، اگر امریکا به سبب سیاست نفتی خود مداخله نکرده بود، رفته بود.

پس با  اینهمه هواداریها، چرا صدام به این روز افتاد؟ زیرا پشت به مردم خود و وجدان انسانیت کرد. این جاست که باید گفت دست روزگار بالاترین دست می‌شود، و هر عملی سرانجام پاداش خود را می‌یابد:

لطف حقّ با تو مداراها کند         چونکه از حدّ بگذرد رسوا کند «مولوی»

جنگ ها به کنار، آنهمه کشتار، آنهمه دربدری و اختناق در داخل کشور، چگونه می‌‌توانست بی‌پاداش بماند؟

گردش ایام برای خود حساب و کتابی دارد. لااقل دانه درشت‌ها را بی‌کیفر نمی‌گذارد.

درباره اینکه چرا صدام را کشتند و بهتر بود که او را زنده نگاه می‌داشتند، بگو مگو زیاد شده است. می‌گویند که او یک خزانهٔ اسرار بود، و آن با او به گور رفت. گذشته از آن، نتیجه اعمال خود را ندید.

مصلت کلّی جهان می‌توانست همین نظر را داشته باشد. ما نیز سه سال پیش هنگامی که او در آذر۱۳۸۲ از سیاه چال بیرون آورده شد، گفتیم که نباید او را کشت (مقالهٔ «از قصر تا سیاه چال»، مجله هستی، زمستان ۱۳۸۲) نوشتیم: درباره صدام «بعضی کیفر مرگ پیشنهاد می‌کنند، بعضی مخالف آن‌اند، و هر کدام برای خود دلایلی دارند. در این باره باید دقت تمام به کار برد، زیرا پای یک موضوع جهانی در کار است، و جنایت از حدی که گذشت‌، کلّ[تا اینجا ص ۱۹۱ کتاب] بشریت را می‌پوشاند. بنابراین نباید آمریکا، سازمان ملل و حتی ملت عراق را به تنهایی ملاک قرار داد».
آنگاه نمونه ضحاک را که پیشوای همه جباران جهان است، مثال آوردیم. چون دستگیر شد، به توصیه سروش آسمانی او را نکشتند، بلکه در دماوند به بند کشیدند، تا در یک عذاب جاودانی کیفر گناهان خود را ببیند:

به کوه اندرون جای تنگش گزید          نگه کرد و غاری بنش ناپدید

ببستش بر آن کوه، آویخته                 وز او خون دل بر زمین ریخته


درباره فرجام کار صدام، چند نکته دیگر قابل توجه است:

۱ـ یکی آنکه نباید آن را سرسری گرفت، یکی از بزرگترین واقعه‌های قرن است،
۲ـ با فرو افتادن او با این ذلّت، همه آنچه طیّ سی سال در عراق بر حق شناخته می‌شد، باطل اعلام گردید.

۳ـ از قراری که خبرگزاریها گفتند، در دم آخر گفت: «مرگ بر ایران، مرگ بر غرب» چرا ایران؟

در میان آنهمه کشور، صد و هفتاد کشور، چرا از ایران نام برد؟

بعد از خاتمه جنگ، دیگر برخورد چندانی  با عراق در میان نبود. ایران همسایه همیشگی عراق بوده است، و به استثنای چند ساله دوره صدام، با آن در مسالمت نسبی به سر برده است.

سرزمینی که هم اکنون عراق خوانده می‌شود، بیش از چهارصد سال جزو قلمرو ساسانیان بوده و خرابه‌های ایوان مداین هنوز در آن برجای است که خاقانی درباره‌اش می‌گفت: «ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما ـ بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان»!

ایران کشور بزرگی است با تاریخ کهنسال و زبان فارسی که مردمش به علت بقاع متبرکه، همواره روی خوش به سوی آن داشته‌اند. پس این سوال پیش می‌آید که چرا صدام حسین در دم مرگ گفت: «مرگ بر ایران»؟ سوال مهمی است که باید درباره علتش کنجکاوی به خرج داد. (بهمن ۱۳۸۵)}۱

منبع
۱ـ
کتاب: دیروز، امروز ، فردا/ نویسنده: محمد علی اسلامی ندوشن/ انتشارات: شرکت سهامی انتشار، تهران/ چاپ اول ۱۳۸۶/ صص ۱۸۹ تا ۱۹۲

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.