آخرین اخبار : 

سه ترانه و سه غزل از نقی اصغری (فرهاد)

سه  ترانه از سروده هایم را تقدیمتان می کنم :

1da2fdfb-61ea-4bec-9ae6-1d7b0e964bcb[1]

  نمی گم قصّه ی تازه

دل من گرفته از غم ، نمی گم قصّه ی تازه

همه جا گرفته ماتم ، نمی گم قصّه ی تازه

پُرِ انتظارِ چشمام ، تو شب بلند یلدا

برا دلتنگی آدم ، نمی گم قصّه ی تازه

اشک دیده هام چو شبنم ، روی گونه هام نشسته

با دل گسسته از هم ، نمی گم قصّه ی تازه

دلم عاشقه که حالا توی دست غم اسیره

با یه دنیای پُر از غم ، نمی گم قصّه ی تازه

مثه آتش جنونم زیر خاکستر غربت

تا نخوای دیگه نمی گم ، نمی گم قصّه ی تازه

تو که دردمو می دونی کار من گفتن قصه ست

من بدون یارو همدم ، نمی گم قصّه ی تازه

شاعر : فرهاد اصغری

…………………………..

 حرفمو به دل نگیر

شور عاشقانه ای ، حرفمو به دل نگیر
یک بغل ترانه ای ، حرفمو به دل نگیر
اگه گفته هام بدِ ، به بزرگیت ببخش
واسم آشیانه ای حرفمو به دل نگیر
سایه تم زیادیه ، واسه موندنم تو عشق
تو برام یگانه ای حرفمو به دل نگیر
با طنین خنده هات دل تو سینه می زنه
خوب و بی بهانه ای حرفمو به دل نگیر
من به جستجوی تو می پرم تو شهر دل
تو خودت نشانه ای حرفمو به دل نگیر
مثه دریا که نگاش ، از تو ساحل آبیه
پاک و بی کرانه ای حرفمو به دل نگیر
کی میگه که خونه ام بی تو گرم و روشنه
چلچراغ خانه ای حرفمو به دل نگیر
تار و پود هستی ام ، بسته شد به نام تو
ای که جاودانه ای حرفمو به دل نگیر
شاعر : فرهاد اصغری

……………………

 مگه نه ؟!

مثه یه خنجر تیزی مگه نه

دائماً فکر ستیزی مگه نه

واسه قلبی که تو سینه ام می زنه

خوب می دونی که عزیزی مگه نه

من یه تشنه ام تو به مانند سراب

وعده ی آب تمیزی مگه نه

تو می گی پیشم بمون اما خودت

در پی راه گریزی مگه نه

دیگه امّیدی نمونده تو دلِ

گُلای سرخ رومیزی مگه نه

می دونم عشقمو باور نداری

اشکاتو پاش نمی ریزی مگه نه

                                       شاعر : فرهاد اصغری


سه غزل از سروده هایم را با هم می خوانیم :

روال کار دل

اگر چه هیچ کسی خالصانه یار تو نیست

بریدن از همه ای دل روال کار تو نیست

تمام هستی من زین جهان تو بودی و بس

نگو که عاشق و سر مست ، همجوار تو نیست

همیشه من که کنار تو بوده ام حتی

اگر چه از بدی بخت کس کنار تو نیست

به مثل آینه با افتخار و بر پا باش

نظاره کن که سرانجام در بهار تو نیست

به یاد عشق نشستیم پای صحبت هم

ز شوق یار تو گفتی که اقتدار تو نیست

هنوز دیده نبستم ، چه خوب می دانم

بهم نهادن چشمان من مهار تو نیست

                                         شاعر : فرهاد اصغری

……………………………..

                نقاش

نقاش چیره دست چه زیبا جهان کشید

هر چیز را به حدّ کمالش همان کشید

رنگین نمود چهره ی هر فصل سال را

در پشت پرده وعده ی عشق نهان کشید

با دست پرتوان و قلم موی هفت رنگ

رنگی بر آسمان زد و رنگین کمان کشید

خورشید و ماه از پی هم رهسپار کرد

در پیچ و تاب گردش آنها زمان کشید

دشتی کشید خرم و زیبا به پای کوه

در امتداد کوه ، نسیم وزان کشید

از خاک مرده خواست که مشتی بیاورند

در آن دمی دمید و سپس جسم و جان کشید

خلقت نمود آدم و حوّا و عشق را

از نسل خلقتش همه ی خاکیان کشید

آغاز زندگانی ما را بهار کرد

پایان عمر را به مثال خزان کشید

یک روز را تولد و یک روز مرگ ساخت

از این به آن طلیعه ی عمر گران کشید

دل را به سینه وسعت دریای عشق داد

گسترده کرد دامنه اش بی کران کشید

ما را چه جای وصف ، که این هست و نیست ، آن

بهتر همان بود که زبان در دهان کشید

                                               شاعر : فرهاد اصغری

………………………………

در بند تشویش

افسوس توانایی در خویش نمی بینم

افسوس رهایی را در پیش نمی بینم

کس را دل یاری نیست جز صحبت همیاری

من در سخن مردم ، جز نیش نمی بینم

جای نگرانی نیست چون مرده ی بی جانیم

حتی به دل در بند تشویش نمی بینم

یک عده به نادانی رفتند و دعا کردند

این خیل ضعیف النفس درویش نمی بینم

ای آنکه در این وادی درمانده مدد داری

آئین تو با اینان هم کیش نمی بینم

ما را تو دعایی کن ، ای زاهد با ایمان

ما در سفر مرگیم ، ره بیش نمی بینم

                                                   شاعر : فرهاد اصغری


  1. من گفت:

    سلام
    ممنونم از لطفتون.با افتخار سایت خیلی خوبتون رو لینک کردم.

    علیکم السلام
    ما هم وبلاگ خوب تان را لینک کردیم

  2. من گفت:

    سلام

    شعراتون خیلی زیباست.

    علیکم السلام
    ممنونم که به سایتم آمدید و پیام گذاشتید .
    از نظر لطف شما نسبت به اشعارم ممنونم .
    وبلاگ شما بسیار خوب است و انشاء الله که هر روز بهتر از روز قبل شود .
    اگر دوست داشتید بگویید تا تبادل لینک انجام بگیرد .
    موفق باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.