آخرین اخبار : 

حکایت و لطیفه و داستانک‌های جالب و زیبا

حکایت و لطیفه و داستانک‌های جالب و زیبا

لورل و هاردی

هاردی : میخوام ازدواج کنم

لورل : با کی ؟

هاردی : معلومه دیگه با یه زن . مگه کسیو دیدی که با یه مرد ازدواج کنه ؟

لورل : آره!

هاردی : کی ؟

لورل : خواهرم!!!

………………………………………….

پادشاه ابله و ندیم هوشیار

 پادشاهی به ندیم خود گفت که نام ابلهان این شهر را بنویس.

ندیم گفت: شرط کن که نام هر کس را بنویسم، مرا به خاطر آن مؤاخذه نکنی.

پادشاه گفت: باشد و در این مورد امانش داد.

ندیم ابتدا نام پادشاه را نوشت.

پادشاه گفت: اگر ابلهی مرا ثابت نکنی، تو را مجازات می‌کنیم.

ندیم گفت: تو دست خطی را به یکی از نوکران خود داده و از او خواسته‌ای که به فلان دیار دور دست برود و آن را نقد کرده و نزد تو باز گردد،

پادشاه گفت: آری، چنین است.

ندیم گفت: او مردی است که در این دیار نه ملکی دارد، نه زنی دارد و نه فرزندی، اگر آن پول را به دست آورد و به قلمرو پادشاهی دیگر برود، تو چه کار خواهی کرد؟

پادشاه گفت: اگر از ما رویگردان نشود و آن پول را به تمامی بیاورد تو چه می‌گویی؟ ندیم گفت: آن وقت نام پادشاه را حذف می‌کنم و نام آن مرد را در میان ابلهان می‌نویسم!

…………………………………..

پیرمرد و دعوت از پیرزن

پیر مرد به پیرزن گفت :

بیا یادی از گذشته کنیم!

من میرم کافه تو بیا سر قرار و حرفای عاشقونه بزنی! 

فردا پیرمرد به کافه رفت ولی پیرزن نیومد!!! 

وقتی برگشت خونه دید پیرزن داره گریه می‌کنه! 

پرسید چرا گریه می‌کنی ؟؟

اشکاشو پاک کرد و گفت:

بابام نذاشت بیام!!!!!!

…………………………….

داستان عبرت آموز کشاورز و الاغ افتاده توی چاه

کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته توی یک چاه بدون آب. کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره. برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه را  با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیره و زیاد زجر نکشه، مردم با سطل  روی سر الاغ خاک می‌ریختند.

    اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می‌تکوند و زیر پاش می‌ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می‌آمد سعی می‌کرد بره روی خاک‌ها. روستایی‌ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همین طور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه‌ی چاه رسید و بیرون اومد مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سرما می‌ریزند و ما مثل همیشه دو انتخاب داریم اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.

…………………………………………….

محبت به سگ و آدم و خر

به سگها محبت کنی باهات دوست میشن

به آدما محبت کنی سوارت میشن

اما اگه به خر محبت کنی اصلاَ براش فرق نمی‌کنه

 بس که ثبات شخصیت داره این بزرگوار

……………………………………………..

مرد کره‌فروش و بقال

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى‌ساخت.

زن کره‌ها را به صورت دایره‌های یک کیلویى مى‌ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى‌های شهر مى‌فروخت و مایحتاج خانه را مى‌خرید.

روزى مرد بقال به اندازه کره‌ها شک کرد و آنها را وزن کرد. اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.

او عصبانى شد و به مرد فقیر گفت:

دیگر از تو کره نمى‌خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى‌فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.

مرد فقیر سرش را پایین انداخت و گفت:

ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن را به عنوان وزنه قرار مى‌دادیم.

……………………………………….

شباهت شخصی به پادشاه

پادشاه را گفتند شخصی در روستا شباهت زیادی به شما دارد…

دستور داد که او را حاضر کنند…

او را آوردند…

شاه با تمسخر از او پرسید:

با این شباهت زیاد آیا مادرت در کاخ پدرم کنیز بوده؟

گفت خیر، اما پدرم باغبان کاخ مادرتان بوده !!!(عبید زاکانی)

……………………………………………

حیف نون

حیف نون با گوش پانسمان شده داشته می‌رفت

گل مراد ازش می‌پرسه خدا بد نده چی شده؟

میگه گوشم درد می‌کرد رفتم کشیدمش

گل مراد می‌گه همین کارها رو می‌کنین که براتون حرف در میارن

لااقل پرش میکردی!!!

………………………………….

حاج‌خانم لخت و مرد کور

یه روز خانوم یه حاجی‌آقایی خونه‌اش رو مرتب کرده بود و دیگه می‌خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس‌هاش رو در آورده بود و می‌خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می‌زنند. از پنجره حمام نگاه می‌کنه و می‌بینه حسن آقا کوره‌ست.

بنابراین با خیال راحت همون جور لخت میره پشت در و، در رو برای حسن‌آقا باز می‌کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می‌کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج‌آقا و حاج‌خانوم بوده. درضمن حاج‌خانوم می‌بینه که حسن‌آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش می‌کنه و راه می‌افته جلو و از پله‌ها میره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. میگه: خب خوش اومدی حسن‌آقا. صفا آوردی! این طرفا؟

حسن‌آقا سرخ و سفید میشه و جواب میده: والله حاج‌خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینیشه که آوردم خدمتتون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.