آخرین اخبار : 

چند داستانک و حکایت

چند داستانک و حکایت

سادگى یا پیچیدگى؟

امتحان پایانى درس فلسفه بود. استاد فقط یک سؤال مطرح کرده بود! سؤال این بود: شما چگونه مى‌توانید مرا متقاعد کنید که صندلى جلوى شما نامرئى است؟
تقریباً یک ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ‌هاى خود را در برگه امتحانى‌شان بنویسند، به غیر از یک دانشجوى تنبل که تنها ۱۰ ثانیه طول کشید تا جواب را بنویسد!
چند روز بعد که استاد نمره‌هاى دانشجویان را اعلام کرد،آن دانشجوى تنبل بالاترین نمره کلاس را گرفته بود!!
او در جواب فقط نوشته بود :«کدام صندلى؟»!
نتیجه: مسائل ساده را پیچیده نکنید
گابریل گارسیا مارکز

 

…………………………………………………………

عروسک

دختر کوچک به مهمان گفت: میخوای عروسکهامو ببینی؟
مهمان با مهربانی جواب داد: بله.
دخترک دوید و همه عروسکهاشو آورد، بعضی از اونا خیلی بانمک بودن
دربین اونا یک عروسک باربی هم بود.
مهمان از دخترک پرسید: کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟ و پیش خودش فکر کرد: حتما” باربی.
اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم
نداشت اشاره کرد و گفت: اینو بیشتر از همه دوست دارم.
مهمان با کنجکاوی پرسید: این که زیاد خوشگل نیست!
دخترک جواب داد:
آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ، اونوقت دلش میشکنه

………………………………………………………..

در هر حال بدبختیم!!


مردی دو دختر داشت. یکی را به یک کشاورز و دیگری را به یک کوزه گر شوهر داد:
چندی بعد همسرش به او گفت: ای مرد، سری به دخترانت بزن و احوال آن ها را جویا بشو
مرد نیز اول به خانه کشاوز رفت و جویای احوال شد. 

دخترک گفت : زمین را شخم کرده و بذر پاشیده ایم. اگر باران ببارد، خیلی خوب است؛ اما اگر  نبارد، بدبختیم.
مرد به خانه کوزه گر رفت 

دخترک گفت :کوزه ها را ساخته ایم و در آفتاب چیده ایم. اگر باران ببارد، بدبختیم و اگر نبارد، خوب است.
مرد به خانه خود برگشت. همسرش از اوضاع پرسید: مرد گفت 
چه باران بیاید و چه باران نیاید ،ما بدبختیم!!

 

…………………………………………………….

چوپان دروغگو یا نماینده دروغگو

معلم سر کلاس به یکی از شاگردان گفت:

درس «چوپان دروغگو» را بخوان.

بچه زد زیر گریه و گفت: نمی توانم، آقای معلم!
معلم پرسید: چرا؟!
بچه پاسخ داد: آقا! پدرم این صفحه را از کتابم پاره کرده است.
معلم برآشفت و ماجرا را جویا شد: به چه دلیل؟!!!

بچه با لحنی لرزان گفت: آقا معلم! پدرم چوپان است. از خواندن این درس سخت خشمگین شد و به من گفت: من و پدرم و پدر بزرگم و بسیاری از پیامبران چوپان بودیم و هیچ پیامبری  دروغگو نبوده است. اما یک نفر در ده ما پیدا شد و گفت که به من رای بدهید تا برای شما مدرسه بسازم، خانه بهداشت درست کنم ، خیابان احداث کنم برای روستا و برای بچه هایتان شغل ایجاد کنم و
ما هم باور کردیم و به او رای دادیم و آقا شد نماینده مجلس. اما به هیچ یک از حرف‌هایش عمل نکرد، که هیچ؛ حالا جواب سلاممان را هم نمی دهد. 

به معلمت بگو : این صفحه را پاره کردم تا به جای چوپان درغگو درس جدید 
نماینده ی دروغگو” را تدریس کند.

…………………………………………………………..

برای تسلیت یا…..؟!


در مراسم ختمی مردان زیادی جمع شده بودند ،شخصی از صاحب عزا پرسید: 

چه شده؟

صاحب عزا گفت: الاغم جفتک زده و زنم را کشته،

شخص گفت: این همه جمعیت برای تسلیت آمدن؟

صاحب عزا گفت: نه، برای خریدن الاغه آمده اند!!!!

……………………………………………………

باورت میشه؟!

زنه میره نجاری میگه: آقا یه کمد بساز برام . یارو یه کمد میسازه.
زنه دو روز بعد میاد میگه: اتوبوس که رد میشه کمده میلرزه!
نجاره میگه: چرا مزخرف میگی اتوبوس دیگه چه صیغه ایه؟؟؟
خلاصه میاد خونه زنه و پیچ میچای کمد محکمتر میکنه و میره.
فردا دوباره زنه میاد میگه: آقای نجار بازم اتوبوس که رد میشه کمد میلرزه!!!
نجار میگه: بابا یه کمد ساختیم برات پدر مارو در آوردی. اصلاً من میرم تو کمد میشینم تا اتوبوس رد شه ببینیم چیه!!!
خلاصه نجاره میره منزل زنه و میشینه تو کمد. اما یه دفعه شوهر زنه میاد خونه در کمد و باز میکنه، می‌بینه یه مرد غریبه توشه، میگه: تو اینجا چی کار میکنی؟
نجاره که داشت از ترس می مرد، بهش میگه: اگه بهت بگم منتظر اتوبوسم باورت میشه؟؟

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.