آخرین اخبار : 

داستانک های طنز ـ حکایت

 داستانک های طنز ـ حکایت

ریسک چارلی

از همان روزی که شرلی با حیله و نیرنگ ثروت شوهرش را بالا کشید، یقین داشت که شوهرش چارلی به فکر کشتن او و پس گرفتن ثروت خود، تحت عنوان ارثیه همسر، است. به همین خاطر تمام اقدامات امنیتی را انجام می داد تا از شوهرش رو دست نخورد.

آن روز وقتی چارلی دو فنجان قهوه را گذاشت توی سینه و داخل بالکن شد تا در کنار زنش میل کند، شرلی طبق معمول و برای اینکه احتیاط را از دست ندهد، همین که شوهرش را فرستاد تا کمی شکر بیاورد، بلافاصله جای فنجان خودش و او را عوض کرد و سپس با خیال راحت شروع به خوردن قهوه کرد.

ده دقیقه بعد جنازه شرلی روی مبل افتاده بود.

در همین حال چارلی داشت با خود فکر می کرد: عجب ریسکی کردم. اگر شرلی امروز مثل همیشه فنجان مرا با خودش عوض نمی کرد، آن وقت من مرده بودم.

…………………………………………….

پیامک به همسر

شوهری یک پیامک به همسرش ارسال کرد :
سلام ، من امشب دیر میام خونه ؛ لطفا همه لباسهای کثیف من رو بشور و غذای مورد علاقه ام رو درست کن …

ولی از سمت زنش پاسخی نیومد !
پیامک دیگری فرستاد :
راستی ! یادم رفت بهت بگم که حقوقم اضافه شده و آخر ماه میخوام برات یه ماشین بخرم …
همسر : وای خدای من ! واقعا ؟
شوهر : نه ، میخواستم مطمئن بشم که پیغام اولم به دستت رسیده یا نه !!!

…………………………………………….

چه کسی خدا را واقعا دوست دارد؟

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟

فرشته جواب داد:

می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب؛ آتش های جهنم را خاموش کنم. آنوقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد؟!

…………………………………………..

کل کل زن و شوهری

زن مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد :

مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز… وای خدای من، خیلی درست کردی … حالا برش گردون … زود باش، شعله رو کم کن، باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من، از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟  دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش، هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … برشون گردون، زود باش، دیوونه شدی؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن… شعله رو …

زن به او زل زد و بعد با صدای بلند گفت: ای بابا دیوونم کردی ! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

مرد سر میز غذاخوری نشست، نفس عمیقی کشید، مکثی کرد و به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، و تو همین کار رو میکنی، من چه حالی دارم.

…………………………………………………….

مدیریت بحران

روزی دو نفر در جنگل قدم می زدند.

ناگهان شیری در مقابل آنها ظاهر شد..

یکی از آنها سریع کفش ورزشی اش را از کوله پشتی بیرون آورد و پوشید.

دیگری گفت بی جهت آماده نشو هیچ انسانی نمی تواند از شیر سریعتر بدود.

مرد اول به دومی گفت : قرار نیست از شیر سریعتر بدوم. کافیست از تو سریعتر بدوم…

و اینگونه شد که شاخه ای از مدیریت بنام مدیریت بحران شکل گرفت!

……………………………………………….

جا به جا کردن اسم تو لیست مرگ

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش مرگ گفت: الان نوبت توئه که ببرمت طرف یه کم آشفته شد و گفت: داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد

مرگ: نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئهمرد  به ناچار گفت: حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیرمرگ قبول کرد مرد رفت شربت بیارهتوی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریختمرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست پس منتظر شد تا مرگ بیدار شه
مرگ وقتی بیدار شد گفت: دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت! بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

موارد دیگر در همین زمینه:

داستانک طنز و حکایت های شیرین و جالب

داستانک های طنز ـ حکایت

جوک، لطیفه، بمب خنده، حکایت جالب، داستانک

حکایت و لطیفه و داستانک‌های جالب و زیبا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.