آخرین اخبار : 

فمینیسم ، نظریه فرهنگی در مکتب فمنیسم

 فمینیسم ، نظریه فرهنگی در مکتب فمنیسم 

                   فمنیسم

(« فمینیسم » را گاه به جنبشی سازمان یافته برای احقاق حقوق زنان معنا کرده اند ، گاه نظریه ای دانسته اند که به برابری زن و مرد از جنبه های سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و حقوقی معتقد است . این واژه با اندکی تغییر در تلفظ* در زبان های انگلیسی ، فرانسوی و آلمانی به یک معنا به کار می رود . [ * ـ فمینیسم از ریشه Feminine ـ که معادل   Feminine در فرانسوی و آلمانی است ـ اخذ شده . کلمه Feminine به معنای زن یا جنس مؤنث است که خود از ریشه ی لاتین Femina گرفته شده است ]

واژه « فمینیست » نخستین بار در سال ۱۸۷۱ در یک متن پزشکی به زبان فرانسه برای تشریح گونه ای وقفه در رشد اندام ها و خصائص جنسی بیماران مردی که تصور می شد از خصوصیات زنانه ی بدن خود رنج می برند ، نوشته شد . یک سال بعد نویسنده ای فرانسوی این واژه را در اشاره به زنانی به کار برد که مردانه رفتار می کردند . اصطلاح سیاسی این واژه نیز در ابتدا برای توضیح خصوصیات مردانه یافتن به کار رفت ، سپس برای تمامی گروه های مرتبط با مسئله ی حقوق زنان متداول شد ومورد استفاده قرار گرفت .

در زبان فارسی معادل هایی چون « زن گرایی » ، « زنانه نگری » و « آزادی خواهی زنان » برای این واژه پیشنهاد شده است .

فمینیسم اندیشه ای نو بنیاد است و زمان ، عنصر لازم و ضروری برای شناختن هر چه بیشتر ماهیت این اندیشه است . هویت و ماهیت اندیشه ها هنگامی به خوبی شناسایی می شود و گستره و دامنه شان برای اندیشمندان روشن می گردد که در بستر زمان به دقت مورد بررسی قرار گرفته و توصیف ها ، تحلیل ها و مو شکافی های عمیقی توسط اندیشمندان و متفکران از آن صورت پذیرفته باشد . این در حالی است که فمینیسم با همه فراز و نشیب هایش هنوز در ابتدای راه است و شناسایی دقیق آن نیازمند زمان است .

چهار دیدگاه در باب خاستگاه اندیشه ی فمینیستی وجود دارد :

۱ . تاریخ فمینیسم مربوط به سپیده دم آگاهی بشر است . « سوزان گریفین » در کتاب « زنان و طبیعت» و « آندره میشل » در کتاب « فمینیسم » به نوعی به این دیدگاه گرایش دارند . آنان سعی می کنند فمینیسم را از زمان ما قبل تاریخ مورد مطالعه قرار دهند .

۲ . تاریخ فمینیسم به آغاز قرن پانزدهم میلادی بر می گردد . این نوع نگاه در کتاب « شهر بانوان » نوشته ی « کریستینا دو پیزان » (۱۴۰۵) وجود دارد.

۳ . تاریخ فمینیسم به قرن هفدهم تعلق دارد . آفرابن ( ۱۶۴۰ -۱۶۸۰ ) تاثیر بسزایی در شکل گیری این نوع نگاه داشته است .

۴ . تاریخ فمینیسم به اواخر قرن هجدهم – پس از انقلاب فرانسه – بر می گردد . مشهورترین دیدگاه ، همین دیدگاه چهارم است . « مری ولستون کرافت » با نوشتن کتاب « حقانیت حقوق زن » ( ۱۷۹۲ ) شاخص ترین فردی است که توانسته است در این دوران فمینیسم را مطرح کند .

پس از انقلاب فرانسه ، فمینیسم دارای سه موج مهم بوده است :

 

موج اول

موج اول در سال ۱۸۳۰ آغاز شد . « مری ولستون کرافت » با نگارش کتاب « حقانیت حقوق زن » ( ۱۷۹۲ ) تاثیر اصلی را بر این موج گذاشت . پس از وی ، « جان استوارت میل » با همکاری « هری تیلور » کتاب « انقیاد زنان » ( ۱۸۶۹ ) را به نگارش در آورد که تاثیر مهم بعدی را بر این موج گذاشت . نگارش این کتاب در حالی صورت گرفت که زنان در دوره ویکتوریا در اوج سرکوب به سر می بردند . می توان گفت اساسا اندیشه حقوق لیبرال کلاسیک ، زمینه اصلی بروز این موج به شمار می رود ، دیدگاهی که برخاسته از اندیشه « جان لاک » بود . گسترش حقوق مدنی و سیاسی ، به ویژه اعطای حق رأی به زنان خواسته و هدف اصلی این موج بود ؛ البته در کنار هدف اصلی ، اهداف فرعی ای نیز وجود داشت . از جمله این اهداف می توان به « دستیابی زنان به کار آموزشی ، آموزش و کار ، بهبود موقعیت زنان متاهل در قوانین ، حق برابر با مردان برای طلاق ، متارکه قانونی و مسائل پیرامون ویژگی های جنسی » اشاره کرد .

در دهه ۱۹۲۰ زنان به هدف اصلی خود یعنی حق رای دست یافتند . با دستیابی به این هدف ، دوران وقفه فعالیت فمینیست ها آغاز شد و بجز فعالیت برای صلح خواهی ، فعالیت دیگری نداشتند .البته رسیدن به حق رای ، تنها دلیل توقف فعالیت فمینیست ها نبود ، بلکه اساسا شرایط حاکم بر آن دوران ایجاب می کرد فمینیست ها فعالیت جدی نداشته باشند . پیدایش جنبش های اقتدار گرا ، از جمله فاشیسم و نازیسم و مهمتر از آن وقوع دو جنگ جهانی خانمان سوز اول و دوم ، مهم ترین عواملی بودند که فمنیست ها را در آن دوران مهار کرده و آنان را از فعالیت جدی باز داشته بودند.

 

موج دوم

موج دوم فمنیست ها از دهه ۱۹۶۰ آغاز می شود . « سیمون دو بووار » با نوشتن کتاب « جنس دوم » ( ۱۹۴۹ ) و « بتی فریدن » با نگارش کتاب « زن فریب خورده » ( ۱۹۶۳ ) تاثیر بسزایی در برانگیختن این موج داشتند . از دیگر متفکران مهم در این موج می توان به « کیت میلت » نویسنده کتاب « سیاست جنسی » (۱۹۷۰ ) و « جرماین گرییر » نویسنده « خواجه زن » ( ۱۹۷۰ ) و آثار « ویرجینیا وولف » اشاره کرد . « ویرجینیا وولف » آغازگر مطالعه فمینیستی بی وقفه ای درباره موانع و محدودیت های روشمند تولید فرهنگی زنان بود ؛ آثار او در عین حال نشان از امکان پذیر بودن نوع خاصی از بیان در خصوص زنان داشت :

« شخصیتی انعطاف پذیر … که می تواند به هر سویی کشش پیدا کند ؛ مسکوت گذاشتن خصلتها ی آسیب پذیر زنان و پنهان کردن سویه های ضعیفشان » .

موج اول تا حدی توانست وضعیت زنان را در برخی زمینه ها بهبود بخشد . گسترش آموزش و پرورش ، شایستگی زنان جهت ورود به مشاغل متعدد ، قانونی شدن سقط جنین ، پرداخت دستمزد برابر به زنان ، بر خورداری از حقوق مدنی برابر و گسترش امکانات کنترل موالید از جمله نتایج مهم تلاشهای موج اول بود . بهبود در این مسائل باعث برداشتن گام های بعدی فمنیست ها در این مسیر شد . هدف اصلی و مهم فمنیست ها در موج دوم ، « نجات زن » بود . اینان معتقد بودند دستیابی به حقوق سیاسی و قانونی برابر با مردان هنوز مسئله زنان را حل نکرده است . بنابر این صرف رهایی زنان از نابرابری ها کافی نیست ، بلکه باید زنان را از دست مردان نجات داد . اما نجات زنان تنها از راه اصلاحات تدریجی امکان پذیر نیست ، بلکه نیاز به فرایندی ریشه ای و انقلابی دارد . چرا که اساسا از نظر فمنیست ها نظریه های موجود عمیقا جنس گرا و غیر قابل اصلاح هستند .

نقد دانش مردانه ، نقد ساختارهای اید ئولوژیک ریشه دار مانند « مرد سالاری » و « قرار داد اجتماعی » ، رد کلیت ازدواج ، تاکید بر تجرد و حرفه ی اقتصادی از جمله دیدگاه های مهم فمینیست ها در این دوران آن قدر به سمت افراط رفتند که حتی بر ظاهری مردانه در پوشش ،آرایش و غیره نیز تاکید داشتند . موهای کوتاه ، کفش بدون پاشنه ، کت و شلوار زمخت و چهره بدون آرایش ، تیپ ظاهری زنان فمینیست در دهه ۱۹۷۰ بود .

 

موج سوم

موج سوم فمینیسم از اوایل دهه ۱۹۹۰ آغاز شد . فمینیسم که در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ در اوج خود به سر می برد ، در اواخر قرن بیستم با مشکلات زیادی مواجه شد و در نتیجه آن به سرازیری انحطاط افتاد . در این دوران شکاف های و دسته بندی های آشکاری در درون جنبش زنان به وجود آمد . در دهه ۱۹۸۰ دولت های « تاچر » و « ریگان » ، آشکارا با این نهضت مخالفت کردند و خواستار اعاده ی « ارزش های خانوادگی » شدند . فمینیست ها که به بسیاری از اهداف اصلیشان دست یافته بودند ، آن قدر به سمت افراط پیش رفتند که حتی نهضت مردان در حال شکل گیری بود . این مسائل باعث شد فمینیسم در اوایل دهه ۱۹۹۰ نوعی فرایند اعتدال را تجربه کند ؛ جناح مبارز و انقلابی آن کنار گذاشته و به ستایش و اهمیت به دنیا آوردن فرزند و نقش مادری پرداخته شد .

اندیشه های برخی از پسامدرن ها همچون « میشل فوکو » و « ژاک دریدا » در بر انگیختن این موج تاثیر بسزایی داشته است . علاوه بر این خانم « جین بتکه الشتین » با نوشتن کتاب « مرد عمومی ، زن خصوصی » ( ۱۹۸۱ ) کوشید دیدگاه های افراطی و رادیکال در موج دوم را تعدیل کند . بر خلاف موج دوم ، فمینیستها در این موج ، بر ظاهر زنانه و رفتار ظریف تاکید می ورزند و به دنبال احیای نقش مادری اند و از خانواده ی فرزند محور ، همچنین زندگی خصوصی دفاع می کنند . به طور کلی موج دوم فمینیسم در نقد چگونگی بازنمایی زنان در فرهنگ عمومی و رسانه های جمعی ( به شیوه ای جنسی ، نا عادلانه و استثماری )پدید آمد .

فمینیست های موج سوم – در تقابل با فمینیست های موج دوم که معتقد بودند تجربه ی زنان تابع طبقه بندی ها و اصلاحاتی است که با آن ها بیان می شود چشم انداز تازه ای در مطالعات فرهنگی گشوده است . در تقسیم بندی ها فمینیسم را در گونه های لیبرال ، رادیکال و مارکسیستی یا سوسیالیستی جای می دهند . هر کدام از انواع فمینیسم به شیوه ی خاص خود به مسئله ی انقیاد زنان می نگرد و علت ها و راه حل های مختلفی برای آن درنظر می گیرند .

در تقسیم بندی دیگری فمینیسم را در سه حوزه ی لیبرال ، رادیکال و مارکسیست توصیف می کنند .

فمینیسم لیبرال در آمریکا و انگلیس فعالیت می کند ، مشکل اصلی را در وضع اقتصادی ، نابرابری اقتصادی زنان و فرصتهای نابرابر جنسی می جوید . این دسته از فمینیست ها مدعی اند که تسلط مردان بر زنان در قانون نهادینه شده و موجب اخراج زنان از حوزه های مهمی از حیات اجتماعی گشته است و در نهایت این که آن ها به دنبال ایجاد برابری میان زن و مرد هستند .

فمینیست های رادیکال ، پدر سالاری را دلیل انقیاد زنان می دانند . این گروه تفاوت اساسی در علائق زنان و مردان را مورد تاکید قرار می دهند و راه حل را در جدا سازی علائق زنان از علائق مردان می دانند . ( آن ها معتقدند پدر سالاری و سرکوب زنان مهم ترین شکل تاریخی تقسیم اجتماعی و سرکوب بوده است .)

فمینیست های مارکسیست سرچشمه اصلی انقیاد و نابرابری زنان را در نظام سرمایه داری جستجو می کنند . از این دیدگاه سلطه ی مردان بر زنان یکی از مظاهر سلطه ی سرمایه بر کار در نظام سرمایه داری است ، از این رو تغییر روابط سلطه آمیز جنسی تنها با پیروزی سوسیالیسم ممکن خواهد شد .

فمینیسم نسل دوم مدعی است هدف زنان نباید مثل مردان شدن باشد ، بلکه آنان باید ایجاد زبان ، حقوق و اسطوره شناسی نوین و ویژه زنان را هدف خود قرار دهند . امروزه در کانون مشاجرات بر معنای فمینیسم ، دو مفهوم اساسی « برابری » و « تفاوت » قرار دارد . فمینیسم لیبرال از آرمان « برابری » میان زن و مرد دفاع می کند ، در حالی که فمینیسم رادیکال بر « حق متفاوت بودن » تاکید می گذارد . فمینیسم اروپایی عمدتا بر تفاوت ها تاکید دارد ، در حالی که فمینیسم آمریکایی – انگلیسی بر برابری تاکید دارد . فمینیست های آمریکایی اغلب از تاکید بر تفاوت احتراز و آن را نقد کرده اند ، زیرا به نظر آنها چنین تاکیدی حاکی از نوعی « زیست شناسی گرایی » یعنی پذیرش تفاوت های ذاتی است و با نژاد گرایی نسبتی دارد . ریشه های اختلاف نظر در تاکید بر برابری یا تفاوت را می توان در گذشته ی هر دو مفهوم برابری ( که اغلب در حوزه های علائق مردانه تعریف شده ) و تفاوت ( که معمولا با تاکید بر تفاوت دو جنس ، در توجیه نا برابری آن ها عنوان شده است ) جست .

یکی دیگر از رشته های اختلاف ، پاسخ به این سوال است که آیا هدف از دستیابی به برابری ، جذب علایق زنانه در درون علایق مردانه ، امحای تفاوت های جنسی و تاسیس جامعه ای است که از لحاظ جنسی « خنثی » باشد ؟ این امر منظور دقیق فمینیسهایی است که بر مفهوم برابری تاکید دارند . برخی از طرفداران تفاوت ، خواهان جهان دوگانه ای هستند که متضمن ارزش ها و نهاد های زنانه و مردانه با هم باشد . در حالی که برخی دیگر بر آنند که حفظ تفاوت جنسی و تاکید بر آن « نباید به این گونه دوگانگی بینجامد ودر واقع هم نخواهد انجامید .»

برخی فمینیست ها تفاوت را نقطه ی عزیمت و برابری را غایت و هدف نهایی می شمارند و بر عکس برخی دیگر برابری را نقطه ی عزیمت و مقدمه یا وسیله و تفاوت را هدف به حساب می آورند . به طور مثال ذکر می شود که زنان و مردان باید از فرصتهای برابر برای کار برخوردار باشند ولیکن در اشتغال آن ها تفاوتهای جنسی در نظر گرفته شود .

به طور کلی نظریه پردازی فمینیستی از آغاز تا به امروز بر محور دو مفهوم اساسی « برابری » و « تفاوت » صورت گرفته است . رهایی زنان گاه در قالب حق برابر بودن و گاه در قالب حق متفاوت بودن تصور شده است .در همین برداشت اخیر است که سخن گفتن از فرهنگ زنانه معنی می یابد .

اکثر فمینیست ها به نقد فرهنگ توده ای و جنسیت محور جدید و نقد نظریه های مختلف در حوزه ی فراورده های فرهنگی پرداخته اند و معتقد به غیاب گفتمانی در تولید فرهنگی یا توجه تولید فرهنگی و باز تولید رسانه ای به زنان و در نتیجه به حاشیه راندن و نا چیز شمردن زنان و منافع آن ها – زنان به عنوان ابژه یا موجودی ابزاری – شده اند . اینان معتقدند زنان یا در عرصه های جامعه حضور ندارند یا به صورت طبقه ای نشان داده می شوند که بر پایه ی جذابیت جنسی و انجام وظایف زنانه شکل گرفته اند .

از دید فمینیست ها تصویر فرهنگی زنان در رسانه های جمعی در جهت حمایت و تداوم تقسیم کار جنسی رایج در جامعه و تقویت مفاهیم پذیرفته شده درباره زنانگی و مردانگی به کار می رود . رسانه ها با « امحای سمبلیک زنان » به ما می گویند که زنان باید در نقش همسر ، مادر و کدبانو و … ظاهر شوند و در جامعه ی پدر سالارانه سرنوشت زنان جز این نمی تواند باشد . رسانه های جمعی که مولد و ناشر فرهنگ توده ای هستند ، این « غیاب سمبلیک زنان »را به عنوان وضعی طبیعی ( و اکثرا از نگاه زنان ) جلوه می دهند .

یکی از فرضیه های اصلی تحلیل فمینیستی در نقد فرهنگ توده ای و عامه ، بر پایه ی نظریه « فنای نمادین زنان » [ = محکوم شدن ، ناچیز به حساب آمدن یا عدم حضور زنان در اجتماع است ] تاکمن [ Tuchman] متمرکز است . وی معتقد است رسانه ها به عنوان مولد فرهنگ توده ای ، ارزشهای مسلط در جامعه را در سطح فرهنگ بازتاب می دهند . رسانه ها به سبک جامعه ، به طور کلی زنان را تحقیر می کنند یا نقش آنان را تقلیل می دهند . به طور مثال بنا بر پژوهش های موجود ، زنان در آمریکا ۵۱ در صد جمعیت و چهل در صد نیروی کار را تشکیل می دهند . اما رسانه ها بسیار کم این موضوع را به تصویر کشیده اند . « زنان کارگری که به تصویر کشیده می شوند ، محکوم می گردند و سایرین ناچیز شمرده می شوند . آن ها به صورت اسباب بازی های تزئینی که باید از آنها مراقبت شود ، ظاهر می شوند و با دیوارهای خانه در قالب موجوداتی حاشیه ای ، خانه نشین ، منفصل و از نظر سمبلیک ، غایب محصور می شوند ؛ از نظر تاکمن به اختصار آن ها به « فنای نمادین » محکوم هستند . »

تاکمن با بررسی هایی که در خصوص تلویزیون انجام داد ، به این نتیجه رسید که زنان در تلویزیون غایب هستند و این مردان هستند که تمام صحنه را قبضه کرده اند . مردانی که همیشه موفقند ( رئیس ، وکیل ، پزشک ، مدیر عامل و … ) و زنان که اغلب غایبند و اگر هم به تصویر کشیده می شوند منفصل ، تسلیم ، کم اهمیت و معمولا پرستار ، منشی یا فروشنده ی بوتیک هستند .

 

زنان و تبلیغات

دایر « Dayer » به مطالعاتی که در سال ۱۹۸۱ انجام شده و تعداد یکصد و هفتاد پیام بازرگانی تلویزیونی را در برگرفته ، اشاره می کند و می گوید :

« این مطالعه به این نتیجه رسید که ۶۶ در صد از شخصیتهای اصلی در پیام های بازرگانی مردان بوده اند یا صدای گوینده ، صدای مرد بوده است . در تمام پیام ها مردان مستقل هستند و زنان وابسته . تصویر مردان عمدتا آن ها را موجوداتی کاردان و مقتدر نشان داده است ؛ مردانی که برخورداری منطقی و آگاهانه نسبت به محصول مورد نظر دارند و زنان اغلب مصرف کننده این محصولات بوده اند . در بین کسانی که بدون هیچ توجیهی یک محصول را تبلیغ می کردند ، ۶۳ در صد زنان بودند … در مورد پیام ها یی که صدای گوینده روی تصویر است ، محصولات بهداشتی در ۸۳ در صد از موارد با صدای مردان و محصولات غذایی با صدای زنان تبلیغ شده اند … پژوهش های انگلیسی نشان می دهد که تبلیغات حتی به صورت محدود نیز در منعکس کردن ماهیت نقش های جنسی دقیق نیستند . برای مثال در سال ۱۹۷۸ ،۴۱ در صد از کل نیروی کار در انگلستان را زنان تشکیل می دادند . در نمونه گیری از تبلیغات انگلیسی ، زنان فقط سیزده در صد از شخصیتهای اصلی را به کار حرفه ای مشغول بودند ، تشکیل می دادند » [ G. Dyer, Advertising as Communication , London and New York , Methuen. 108 – ۱۰۹ ] .

یکی دیگر از مسائل مهم مورد نظر فمینیسم ها ، مسئله مصرف است . در سال های اخیر ، نگرش به زنان به عنوان مصرف کنندگان منفعلی که صنعت فرهنگ آن ها را به خواستن کالا ها و فعالیت ها ی مصرفی لوکس وامی دارد ، از سوی نظریه ها و پژوهش های فمینیستی به چالش طلبیده شده است . در زمینه ی « پوپولیسم » فرهنگی ، اعتقاد بر این است که دیدگاه مصرف کننده منفعل ، نقش فعالی را در زنان ایفا می کنند ، نا چیز جلوه می دهد ، زیرا صرفاً نمی توان درک و تفسیر آن ها از مصرف را فرایند تابعیت تلقی کرد . مصرف امری بسیار مهم برای جمعیت هاست و چون تبلیغات صنایع سرمایه داری و نظریه فرهنگی ، زنان را مهم ترین گروه مصرف کنندگان می دانند بنابر این ، مطالعات فرهنگی این تعریف را به چالش طلبیده است [ دومینک استیرانی ، نظریه های فرهنگ عامه ، ترجمه ثریا پاک نظر ، گام نو ، تهران : ۱۳۸۴ ، ص ۲۲۵ ] .

از نظریه پردازان این مکتب فکری می توان « سیمون دو بووار Simon de Beauvoir » (۱۹۰۸ ) با نوشته های متعدد در این حوزه ، « لوس ایریگاری Luce Irigaray » ( ۱۹۴۷ ) با کتاب « آیینه زن دیگر » ، « کارول پتمن Carole Patman » ( ۱۹۴۰ ) نظریه پرداز معاصر – مشهور به خاطر نقد فمینیستی اش از پیشداوری مرد سالارانه ی نظریه ی دموکراسی – و … را نام برد )۱.


ارجاعات


 

1 ـ کتاب « مفاهیم و نظریه های فرهنگی » / نویسنده : سید رضا صالحی امیری / انتشارات ققنوس / چاپ اول ۱۳۸۶ / صفحات ۱۸۵ تا ۱۹۴

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.